يحيى دولت آبادى

21

حيات يحيى ( فارسى )

عباسقليخان ما را باحترام پذيرائى مىكند پس از تعارفات ميپرسد با وجود قدغن شما حركت نموده‌ايد بعتبات برويد البته از طرف دولت اجازه گرفته‌ايد حاضرين همه متوجه ما هستند . عباسقليخان منتظر است از ما جواب مثبت بشنود ولى بزرگتر ما موقع را نشناخته ميگويد خير اجازه از دولت نداريم فقط باطمينان دوستى و محبت شما حركت كرده‌ايم . اين جواب نه‌تنها عباس قليخان را متغير مىكند و وضع او را در ظاهر تغيير ميدهد بلكه وضع مجلس را هم دگرگون كرده ما را خفيف ميسازد على الخصوص بعد از جواب تغيرآميزى كه حاكم ميدهد و ميگويد عجب خيال خامى كرده‌ايد من مأمور دولت هستم التزام داده‌ام اگر بگذارم كسى از اينجا عبور كند دست مرا ببرند هرگز به اين اميد نباشيد حتما بايد برگرديد . بعد از اين سخن پيداست كه بر ما چه ميگذرد منكه سنم مقتضى نبوده اين مطالب را درست بفهمم ولى احساس مهربانى و ملالت و فرق گذاردن ما بين مهر و قهر فطرى انسان است گرچه در ابتداى طفوليت باشد . خلاصه خوب احساس ميكنم شوق و شعف خود را در هنگام ورود به اين مجلس كه اول مجلس حكومت است كه وارد شده‌ام و هم دلتنگى و ملالتى را كه در وقت خروج از آن مجلس حاصل شده خصوصا كه در هنگام خروج از طرف حاكم به غير از يك خدانگهدار سرد هيچگونه احترام ديده نميشود . همين كه به منزل ميرسيم مادر و باقى همراهان از واقعه خبردار شده صداى خود را بگريه و زارى بلند مينمايند تاجر خراسانى خالوزاده‌ام را بر گفتار ناسنجيده بيموقعش ملامت مىكند و ما را تسلى داده ميگويد اين صحبت حاكم بمصلحت بوده دلتنگ نباشيد درست است كار قدرى مشكل شده ولى اميدوارى هست كه اسباب خوش فراهم شده روانه گرديم . اين واقعه طرف عصر است چون شب مىشود جوانى از محرمان عباسقليخان به منزل ما آمده پيغام مهرآميز او را مشتمل بر نصيحت و معذرت مىرساند .